گران سر. [ گ ِ س َ ] ( ص مرکب ) متکبر و مُدمّغ. ( از برهان ). کنایه از جاهل و متکبر. ( آنندراج ):
اگر خسیسی بر من گران سر است رواست
که او زمین کثیف است و من سماء سنا.خاقانی. || صاحب لشکر و سپاه انبوه که او را سپه سالار نیز خوانند. ( برهان ). || مست. مخمور. ( از آنندراج ):
در قصب سه دامنی آستئی دو برفشان
پای طرب سبک برآر ارچه ز می گران سری.خاقانی.شاه گران سر ز می خوش اثر
باد و مباداش گرانی بسر.امیرخسرو ( از آنندراج ). || غضبناک. خشمین. خشمن. رنجیده خاطر. آزرده خاطر:
شاه است گران سر ارچه رنجی
زین بنده جان گران ندیده ست.خاقانی.
( ~. سَ )(ص مر. ) متکبر، خو د خواه.
۱. متکبر، خودخواه، خودسر، مغرور.
۲. مست.
۱ - آنکه خود را برتر از دیگران داند متکبر مغرور: اگر خسیسی برمن گران سر است رواست که او زمین کثیف است و من سمائ سنا. ( خاقانی ) ۲ - صاحب سپاه انبوه سپهسالار. ۳ - مست و مخمور: در قصب سه دامنی آستیی دو برفشان پای طرب سبک بر آرا زچه زنی گرانسری. ( خاقانی ) ۴ - خشمگین غضبناک.
کنایه ازمتکبر، خودخواه، خودسر
متکبر، خو د خواه.
💡 دیگران سر مست در آغوشِ جانان خفته اند آنکه بیدارست هر شب مرغِ شبگیر است و من
💡 دورها دیده گردون به قدومش نگران سروآسا سوی این باغ در این روز چمید
💡 سر و پای رامشگران سر به سر همه لعل و گوهر بد و سیم و زر
💡 چو بر سفینهٔ دل نقش صورت تو نبشتم حکایت دگران سر به سر زیاد بهشتم
💡 نگهت به من گه بیخودی بود آنچنان که کسی به مست که بود گران سرش از پیاله باده رطل گران دهد
💡 ای اوحدی، چو این دگران سر دوستی با دیگری مگوی، که ما را به فال نیست