کردنی

لغت نامه دهخدا

کردنی. [ ک َ دَ ] ( ص لیاقت ) هر چیز که لایق و شایان کرده شدن وبجا آورده شدن باشد. ( ناظم الاطباء ). درخور کردن. ( یادداشت مؤلف ). قابل اجرا. انجام دادنی. مقابل ناکردنی و نکردنی. ( فرهنگ فارسی معین ). || که کردن آن ضرور و واجب است. ( یادداشت مؤلف ):
همان کردنیها چو آمد پدید
به گیتی جز از خویشتن کس ندید.فردوسی.کنون کردنی کرد جادوپرست [ ضحاک ]
مرا برد باید بشمشیر دست.فردوسی.چو آن کردنی کارها کرد راست
ز سالار آخور خری ده بخواست.فردوسی.هرچند بر آن اعتماد نباشد ناچار کردنی است. ( تاریخ بیهقی ص 85 ).
فرمان تو کردنی است دانم
خواهم که کنم نمی توانم.نظامی. || ممکن. ( ناظم الاطباء ).
- ناکردنی؛ غیرضرور. غیرواجب:
چرا از پی سنگ ناخوردنی
کنی داوریهای ناکردنی.نظامی.

فرهنگ عمید

لایق و شایستۀ انجام دادن: خون پیاله خور که حلال است خون او / در کار باده باش که کاری است کردنی (حافظ: ۹۵۶ ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) قابل اجرا انجام دادنی مقابل نا کردنی نکردنی: [ و اما چیز ی که مجهول بود از: کردنی یا دانستنی: و آنرا ندانند و دانند که ندانند... ]. ( دانشنامه طبیعی )

جمله سازی با کردنی

💡 در جنون وضع‌ گریبانم تماشا کردنی‌ست همچو زخم‌ دل نمک دارد لب خندان صبح

💡 سرمست و بی‌قرار همی‌گفت و می‌گریست‌: ‌«ناکردنی بکردم تا بودنی ببود»

💡 فتنه‌ها از دستگاه زندگی‌گل کردنی‌ست از نفس‌، صبح قیامت در نظر داریم ما

💡 خنده شادی نمی دارد دوامی همچو برق طی به لب وا کردنی می گردد ایام بهار

💡 اضطرابم درگره دارد کف خاکستری چون سپند از نالهٔ من سرمه انشاکردنی‌ست

وادی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز