کبابی

لغت نامه دهخدا

کبابی. [ ک َ ] ( ص نسبی ) آنکه کباب بسازد. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). استاد کباب پز. ( ناظم الاطباء ). که کباب پختن و فروختن پیشه دارد:
کبابی ازان روی پر آب و تاب
مرا کرده بر آتش دل کباب.میرزاطاهر وحید ( از آنندراج ). || بریان کننده و کسی که بریان می کند. || شایسته و لایق کباب شدن. ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) محل و مکان آماده کردن کباب. || دکان کباب فروشی.
- چلوکبابی؛ آنجا که کباب و چلو پزند و عرضه کنند.
- سیب زمینی کبابی؛ سیب زمینی که بر آتش برشته کنند. مقابل آب پز.
- لبوی کبابی؛ چغندر که بر آتش یا در تنور برشته کنند. مقابل آب پز.

فرهنگ معین

( ~. ) (اِ. )۱ - کسی که کارش پختن کباب است. ۲ - جایی که در آن کباب می فروشند. ۳ - گوشتی که مناسب کباب است.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به کباب: ۱ - بصورت و هیئت کباب. ۲ - کبابفروش. کباب پز. یا گوشت کباب. قسمتهای کم ارزش گوشت گوسفند از جمله قلوه گاه و دنده ها که بیشتر مورد استفاد. کبابیها برای کباب کوبیده است.

جمله سازی با کبابی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کنونکه جام مرادت پرست سرو سهی بنوش و جرعه خود را بدل کبابی ده

💡 از خوردن جگر جگر من کباب شد نبود سزای خورد کبابی که من خورم

💡 دور از تو شرابی و کبابی که مراست لخت جگر منست و خون دل من

💡 دو دست بسته زن چند دلکبابی دید بهر سنان سر مانند آفتابی دید

💡 هرگز به غیر خون دل و پارهٔ جگر شوریدگان شراب و کبابی نداشتند

هورنی یعنی چه؟
هورنی یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز