لغت نامه دهخدا
چوکان. [ چ َ ] ( اِ ) صورتی از چوگان. رجوع به چوگان شود.
چوکان. ( اِخ ) از قرای بلوک خواجه فارس است. ( مرآت البلدان ج 4 ص 289 ).
چوکان. [ چ َ ] ( اِ ) صورتی از چوگان. رجوع به چوگان شود.
چوکان. ( اِخ ) از قرای بلوک خواجه فارس است. ( مرآت البلدان ج 4 ص 289 ).
از قرای بلوک خواجه فارس است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صدرا،همیشه دست چوکانت گشاده باد پایت به قهر بر سر گردون نهاده باد
💡 از جفای چرخ چوکانی دل آزرده را بر سر میدان غم چون گوی گردان داشتم
💡 جهان سیاه کنی بر عدو چوکان شبه بدان تکاور شبرنگ صبح پیشانی
💡 چو بمیدان از برای گوزدن جولان کند ای بسا قامت که زیر بار غم چوکان کند
💡 دو چوکان زلفش شده گوی باز به میدان گل در نشیب و فراز
💡 وقت جدال در خم چوکان آسمان گوی هنر ز جمله اقران ربوده ام