لغت نامه دهخدا
چارگوش. ( ص مرکب، اِ مرکب ) چهارگوش. چارگوشه ای.چهارضلعی. دارای چهارضلع. مربع. چارزاویه ای. دارای چهارزاویه. سطحی که اضلاع آن مساوی و زوایای آن عمود بر یکدیگر باشند. رجوع به چارگوشه و چهارگوشه شود.
چارگوش. ( ص مرکب، اِ مرکب ) چهارگوش. چارگوشه ای.چهارضلعی. دارای چهارضلع. مربع. چارزاویه ای. دارای چهارزاویه. سطحی که اضلاع آن مساوی و زوایای آن عمود بر یکدیگر باشند. رجوع به چارگوشه و چهارگوشه شود.
چهار گوش. چار گوشه ای. چهار ضلعی. دارای چهار ضلع. مربع. چار زاویه ای.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز چارگوشه عالم بر این چهار پسر ملوک با تو درآورده سر به خط مأمور
💡 هزار زمزمهٔ انبساط و نغمهٔ عیش به چارگوشه بزمش قدر نهان دارد
💡 گمان بریکه معلق نمودهاند به سحر ز چارگوشهٔ البرز چار سندان را
💡 بستم ز چارگوشة عالم نگاه را تا دیدم آن دو گوشة چشم سیاه را