پریشیده. [ پ َ دَ / دِ ] ( ن مف ) پراشیده. پریشان شده. متفرق گشته. متفرق ساخته. پراکنده شده:
گفت بر پرنیان ریشیده
طبل عطار شد پریشیده.عنصری.پریشیده عقل و پراگنده هوش
ز قول نصیحت گر آکنده گوش.سعدی ( بوستان ). || افشانده. برباد داده:
برون آمد از خیمه و زان دو زلف
بنفشه پریشیده بر نسترن.( از لغت نامه ٔاسدی ).من عاشق آن ترک پریزاد که او را
هم جعد پریشیده و هم زلف خمیده ست.معزی.
(پَ دِ ) (ص مف. ) ۱ - پریشان شده. ۲ - برباد داده.
۱. پریشان شده، آشفته: پریشیده عقل و پراکنده هوش / ز قول نصیحت گر آکنده گوش (سعدی۱: ۱۰۳ ).
۲. پراکنده.
( اسم ) ۱-پریشان شده متفرق شده پراگنده شده. ۲- بر باد داده افشانده.
{perturbed} [علوم جَوّ] حالت سامانه ای که دچار پریشیدگی شده باشد
پریشان شده.
برباد داده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خیری به مرغزار پراکنده زر ناب سنبل به جویبار پریشیده مشک چین
💡 با طره شوریده با زلف پریشیده با لعل لب میگون با جام شراب آمد
💡 تو زنهار از پرده بیرون میا پریشیده مو چهره پر خون میا
💡 با زلف پریشیده چه اندیشه کنی باز کش گاه سرافکنده کنی گه بفرازی
💡 چنانکه زلف پریشیده تو بر رخسار میان شک و یقین امتیاز برخیزد
💡 پریشیده گسیویش از انقلاب ز گلبرگ رخساره اش رفته آب