لغت نامه دهخدا
پریده. [ پ َ دَ / دِ ] ( ن مف ) پروازکرده. طیران کرده. || تبخیرشده. متصاعدشده. || زائل شده. نابودشده.
- رنگ پریده؛ رنگ باخته. رنگ رفته. کم رنگ شده.
پریده. [پ ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) پرشده. مملو. ممتلی. انباشته.
پریده. [ پ َ دَ / دِ ] ( ن مف ) پروازکرده. طیران کرده. || تبخیرشده. متصاعدشده. || زائل شده. نابودشده.
- رنگ پریده؛ رنگ باخته. رنگ رفته. کم رنگ شده.
پریده. [پ ُ دَ / دِ ] ( ن مف ) پرشده. مملو. ممتلی. انباشته.
(پَ دِ ) (ص مف. ) ۱ - پرواز کرده. ۲ - بخار شده. ۳ - نابود شده.
۱. پروازکرده.
۲. به هوارفته.
پُرشده، انباشته.
( اسم ) پر شده انباشته مملو.
پرواز کرده.
بخار شده.
نابود شده.
💡 رنگ پریده ام چو ز شرم رخت گداخت شبنم شد و به عارض گلبرگ تر نشست
💡 در قفس، برخ من مبند؛ آن مرغم، که فصل گل، ز گلستان پریده آمده ام!
💡 رنگ پریدهای هست فرصت کمین وحشت پرواز مقصد ما زین بال و پر مجویید
💡 در بیضه پر مرغ بروید، برون تر آی کت پر دهد، کزان به بلندی پریدهاند
💡 گر مرغ روحم محتشم از باغ روی تو دل برندارد از چمن تن پریده باد
💡 پریده از غم تو همچو کهربا رنگم تو ای بهار به سیر خزان نمی آیی