گمانی

لغت نامه دهخدا

گمانی. [ گ ُ ] ( حامص ) آنچه تصور شود. آنچه به گمان درآید. گمان. تصور:
نهادند خوان گردباغ اندرون
خورش خواستند از گمانی فزون.فردوسی.چنین است و این بر دلم شد درست
همین بُد گمانی مرا از نخست.فردوسی.- بدگمانی؛ گمان بد بردن. سؤظن. سؤتفاهم: گفتم: ( بوالحسن )... مردی سخت بخردو فرمانبردار است... گفت: چنین بود اما می شنویم که بدگمانی افتاده است. ( تاریخ بیهقی ). این مقدار با بنده ( عبدوس ) گفت ( آلتونتاش ) و در این هیچ بدگمانی نمی نماید. ( تاریخ بیهقی ). به برکت این افسون نه کس مرا بتوانستی دید و نه از من بدگمانی صورت بستی. ( کلیله و دمنه ).
- بی گمانی کردن چیزی؛ خالی کردن آن:
وز آن پس همه شادمانی کنید
ز بدها روان بی گمانی کنید.فردوسی.

فرهنگ فارسی

عمل گمان کردن.
آنچه تصور شود. آنچه به گمان در آید.

جمله سازی با گمانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به باور مصرشناسان او برای ۱۱ سال فرمانروایی کرد چرا که این تاریخ در پاپیروس ریند در حالی ذکر شده که اشاره به "فرمانروایی از جنوب" که به گمانی اهمسه بوده نیز آورده شده‌است.

💡 بفرزند گفت این جوانی چراست به نیروی خویش این گمانی چراست

💡 أَ لا یَظُنُّ أُولئِکَ هیچ نمیدانند. بی گمانی اینان، أَنَّهُمْ مَبْعُوثُونَ (۴)

💡 نبود هیچ گمانی مرا که دشمن‌وار بدین مثال ببندی به هجر دوست کمر

💡 جدکارع شِمای به گمانی یکی از فرعون‌های مصر باستان در دوره نخست میانی بوده است. تنها منبعی از مصر کهن که نام او را در بر دارد، فهرست پادشاهان ابیدوس است.

💡 برد گمانی که: ما به عشق اسیریم این که چه نامیم یا چه کاره؟ ندانست

ساسات یعنی چه؟
ساسات یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
اورگیم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز