پرنور

لغت نامه دهخدا

پرنور. [ پ ُ ] ( ص مرکب ) صاحب فروغ بسیار:
همی تابد شعاع داد از آن پرنور پیشانی.لوکری.

فرهنگ عمید

بسیارروشن، دارای روشنایی بسیار.

فرهنگ فارسی

( صفت ) دارای شعاع بسیار.

ویکی واژه

luminoso

جمله سازی با پرنور

💡 سرسبزتر از تو من ندیدم شجری پرنورتر از تو من ندیدم قمری

💡 از رخ جهان پرنور کن چشم فلک مخمور کن از جان عالم دور کن این اندهان را ساعتی

💡 ازین گردنده گنبدهای پرنور به جز گردش چه شاید دیدن از دور؟

💡 دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی پرنور کرده از رخ آفاقِ آسمان را

💡 تا که طشت از سینه او دور شد طشت چرخ از عکس او پرنور شد

💡 برآی مفخر آفاق شمس تبریزی که عاشق رخ پرنور شمس وار توام

پوزیشن یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
همچنین یعنی چه؟
همچنین یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز