لغت نامه دهخدا
پرخونی. [ پ ُ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی پرخون.
پرخونی. [ پ ُ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی پرخون.
حالت و چگونگی پر خون
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به یاد آید ز برگ لاله ام در ساحت گلشن سیاهی ریزد از داغی چو بر دامان پرخونی
💡 نه تنها جاده می غلتد بخاک از طرز رفتارش بود هر نقش پا دنبال سروش چشم پرخونی
💡 بحر و کان در نظرش آبله پرخونی است بر رخ هرکه گشودند در مخزن دل
💡 بحسرت بگذرانم بسکه دور از شکرین لعلی نگین دان چشم پرخونی شود از پهلوی نامم