لغت نامه دهخدا
پایکوبی. ( حامص مرکب ) رقص. ( زمخشری ). زفن. بازیگری.
پایکوبی. ( حامص مرکب ) رقص. ( زمخشری ). زفن. بازیگری.
(حامص. ) = پاکوبی: ۱ - عمل کوفتن پای بر چیزی. ۲ - (کن. ) رقص.
= پاکوبان
پاکوفتن
پاکوبی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تقاضای جمال اینست و خوبی که شوقی باشد اندر پای کوبی
💡 ببند بازی چون چشم ساحر معشوق به پای کوبی چون زلف درهم جانان
💡 هر سر ز پای کوبی شور تو بقعهای دلها ز های و هوی غمت خانقاهها
💡 به تقلید فرنگی پای کوبی به رگهای تون طغیان خون نیست
💡 در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد؟ ور نهای مجنون چرا می پای کوبی در سَرَب؟
💡 سپهرا خاک روبی کن بدستان پای کوبی کن بدی بگذار و خوبی کن که آمد میر عرش ارکان