لغت نامه دهخدا
پانصد. [ ص َ ] ( عدد مرکب، ص مرکب ) خمسمائه. پنج بار صد. نماینده آن در ارقام هندیه «500» و در حساب جمل «ث » باشد. پنجصد.
پانصد. [ ص َ ] ( عدد مرکب، ص مرکب ) خمسمائه. پنج بار صد. نماینده آن در ارقام هندیه «500» و در حساب جمل «ث » باشد. پنجصد.
عدد اصلی، مرکب از پنج بار صد، «۵۰۰ ».
پانصد در تلفظ قدیم.
(یارضی): عدد اصلی معادل پنچ برابر صد، ۵۰۰.
💡 و گفت: وقتی خفته ماندم ورد من فوت شد. حوری دیدم که مرا گفت خوش میخسبی. پانصد سال است که مرا میآرایند در پرده از برای تو.
💡 پیاده به از چون تو پانصد سوار بدین روز و این گردش کارزار
💡 ژان لوروریه هزینه جشنها را پانصد میلیون دلار و ویلیام شوکراس روزنامهنگار آمریکایی، سیصد میلیون دلار برآورد میکند.
💡 ز مفرشها که پُر دیبا و زر بود ز صد بگذر که پانصد بیشتر بود
💡 پانصد و بیست و هشت آخر سال بود کاین نظم نغز یافت کمال