پاشیده
مترادفها
پخش شده، ریخته شده
متضادها
جمعشده، گردآوریشده
لغت نامه دهخدا
پاشیده. [ دَ / دِ ] ( ن مف ) پراکنده. متفرق. برافشانده. برشاشیده. منثور:
از روی چرخ چنبری رخشان سهیل و مشتری
چون بر پرند ششتری پاشیده دینار و درم.لامعی ( دیوان چ دبیر سیاقی ص 97 ). || فروریخته:
زبس خون که هر جای پاشیده بود
زمین همچو روی خراشیده بود.اسدی.
فرهنگ معین
(دِ ) (ص مف. ) ۱ - پراکنده، متفرق. ۲ - ریخته، ریخته شده.
فرهنگ عمید
ریخته شده، پراکنده شده.
فرهنگ فارسی
(اسم. پاشیدن ) ۱- پراگنده متفرق بر افشانده منثور. ۲- ریخته ریخته شده فرو ریخته.
جمله سازی با پاشیده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نپاشیده است ای صیاد تا از هم سراپایت کمندی می توانی ساختن زین تار و پود اینجا
💡 پوشیده چشم شیر فلک ز انتشار آن پاشیده مغز گاو زمین از فشار این
💡 از فیلمهای معروف او میتوان به بازی در مجموعه تلویزیونی از هم پاشیده اشاره کرد.
💡 تیغ او روز وغا گردن خصم افکندهست دست او گاه سخا مخزن زر پاشیدهست
💡 باز است چشم خلق بقدر گدا زخویش پاشیدهاند بر رخ محفل گلاب شمع