لغت نامه دهخدا
وانگه. [ گ َه ْ ] ( ق مرکب ) آنزمان. || بعلاوه:
وانگه بغلی نعوذ باﷲ
مردار در آفتاب مرداد.سعدی.
وانگه. [ گ َه ْ ] ( ق مرکب ) آنزمان. || بعلاوه:
وانگه بغلی نعوذ باﷲ
مردار در آفتاب مرداد.سعدی.
(گَ ) (ق. ) بعلاوه، وانگهی.
۱ - و آن زمان. ۲ - بعلاوه وانگهی: (( رنگهای همه نیکو و بویها همه خوش و طمعها همه شیرین وانگه هر میوه صورتی نیکو دارد ).
بعلاوه، وانگهی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خود به هر شکل که خواهی بدر آیی وانگه به جهان درفکنی دبدبه «کن فیکون »
💡 آب اول داد باید بوستان را روز و شب وانگهی دل در جمال یاسمین باید نهاد
💡 بیگانه شو ز خیل پری پیکران شهر وانگه ز چشم او نگه آشنا ببین
💡 استان هوانگهائه جنوبی ۸٬۴۵۰ کیلومترمربع مساحت و ۲٬۳۱۰٬۴۸۵ نفر جمعیت دارد.
💡 اول ببوس خاک درش وانگه اینسخن بر گوی و مگذر از سر ایجاز و کوتهی