وامی

لغت نامه دهخدا

وامی. ( ص نسبی ) از: وام + ی ( نسبت ). ( حاشیه برهان قاطع چ معین ). قرض دار. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). وام دار. مدیون. || درمانده. ( لغت فرس اسدی ) ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( فرهنگ خطی ) ( جهانگیری ). عاجز. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). || بدبخت. ( ناظم الاطباء ):
اِسته و غامی شدم ز درد جدائی
هامی و وامی شدم ز خستن مترب.منجیک ( از لغت فرس ص 530 ).

فرهنگ معین

(ص نسب. )۱ - بدهکار.۲ - عاجز، بدبخت.

فرهنگ عمید

۱. قرض دار، وامدار.
۲. [قدیمی] عاجز و درمانده.

فرهنگ فارسی

(صفت ) منسوب به وام: ۱ - قرض دار مقروض. ۲ - عاجز درمانده: (( استه و عامی شدم ز درد جدایی هامی و وامی شدم ز خستن مسترب. ) ) ( منجیک )

جمله سازی با وامی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کی چو قوامی رهم؛ تا به قیامت ز عشق کم دل مسکین ز رنج، ناز نداند همی

💡 فکر خود خمخانهٔ رازست اگر وامی‌رسی سر به زانو دوختن ناز فلاطون می‌کند

💡 تا باشی ای قوامی جز راستی مورز که این راستی نجات تو باشد به راستان

💡 خالق ستای باش قوامی به جان و دل مستای خلق را که نباشد در آن ثبات

💡 زانهمه نعمت کنون بر مردمان وامی نماند زر مگر سیمرغ شد زیرا کزاو نامی نماند

علامت یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
جنده یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز