هماس
لغت نامه دهخدا
هماس. [هَُ ] ( اِ ) همتا و انباز و شریک و رفیق. ( برهان ).
هماس. [ هََ م ْ ما ] ( ع اِ ) شیر بیشه سخت شکننده. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(هَ ) [ ع. ] (اِ. ) شیر درنده.
فرهنگ فارسی
(اسم )شیردرنده.
همتا و انباز و شریک و رفیق
ویکی واژه
شیر درنده.
جمله سازی با هماس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 هماست از همهٔ مرغان که هر گدا که فتاد به زیر سایهٔ او پادشاه دوران است
💡 مسند آرا بسعادت شده سلطان بهار چتر گلبن بسرش سایه فگن همچو هماست
💡 سایه هماست فتنه شاهان و این هما جویای شاه تا که همایی بدیدهای
💡 جاودان منشور دولت بسته بر پر هماست جوید آن کو فر ملک از سایه بال مگس
💡 غبار وادی الفت سوار ناز که دارد مقیم سایهٔ بال هماست بخت سیاهم