در معنای اولیه، نیستی به معنای نبودن چیزی یا کسی است. وقتی میگوییم «این چیز دیگر نیست» یا «او دیگر نیست»، منظور این است که وجود خارجی یا حضور فیزیکی آن شخص یا شیء دیگر در دسترس یا حاضر نیست. این کاربرد بیشتر در زندگی روزمره و صحبتهای معمولی دیده میشود و بر فقدان عینی تأکید دارد.
در فلسفه، نیستی به مفهوم عدم وجود مطلق یا فقدان ماهیت اطلاق میشود. فیلسوفان به ویژه در اندیشههای متافیزیکی، آن را نقطهی مقابل هستی میدانند و آن را مرز بین وجود و فقدان، و جایگاه پرسشهای عمیق درباره زندگی، مرگ و جهان معرفی میکنند. در این معنا، نیستی موضوعی پیچیده و قابل تأمل برای انسان است و اغلب با پرسشهای معنوی و فلسفی همراه میشود.
در ادبیات و شعر فارسی، این واژه به شکل نماد فقدان، تنهایی، جدایی یا فنا بهکار میرود. شاعران از این واژه برای بیان حس از دست دادن، عبور زمان، و پوچی یا فناپذیری انسان استفاده کردهاند. به این ترتیب، نیستی نه تنها به فقدان عینی بلکه به حس درونی و روانی نبودن و خلأ نیز اشاره دارد و بار عاطفی عمیقی به متن میبخشد.
نیستی. ( حامص ) عدم. مقابل هستی به معنی وجود:
ای دل مباش غافل یک دم ز عشق و مستی
وآنگه برو که رستی از نیستی و هستی.حافظ. || معدومی. نابودی. فنا. ناپدیدی: هرکس قدم در حرم عالم نهاد هرآینه به زودی بی شک داغ فنا بر پیشانی او نهد و رقم نیستی بر ناصیه وجودش کشد. ( قصص الانبیاء ص 229 ).
بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد.سعدی. || هلاک. هلاکة. هلک:
سعدی غم نیستی ندارد
جان دادن عاشقان نجات است.سعدی. || زوال. تباهی:
تو مگر خود مرد صوفی نیستی
نقد را ز نسیه خیزد نیستی.مولوی. || فقر. نداری. ناداری. فاقه:
من از شاه ایران نگردم به گنج
گر از نیستی چند باشم به رنج.فردوسی.مبادا که در دهر دیر ایستی
مصیبت بود پیری و نیستی.فردوسی.دگر آنکه در شهر دانا که اند
گر از نیستی ناتوانا که اند.فردوسی.بینم همی شماتت بدخواهان
ورنه زنیستی نبدی عارم.مسعودسعد.مرا به نیستی ای سیدی چه طعنه زنی
چو هست دانشم ار زرّ و سیم نیست رواست.مسعودسعد.داد از کف راد تو خواهد یافت به هر حال
هر کز ستم نیستی آید به تظلم.سوزنی.مخور جمله ترسم که دیر ایستی
به پیرانه سربد بود نیستی.نظامی.گر ازنیستی دیگری شد هلاک
ترا هست بط را ز طوفان چه باک.سعدی.خودپرستی خیزد از دنیا و جاه
نیستی و حق پرستی خوشتر است.سعدی. || ( فعل ) از: نیست + «ی » شرط، به معنی نبودی. نباشد:
اگر نیستی اندر استا و زند
فرستاده را زینهار از گزند.دقیقی.اگر می نیستی دلها همه یکسر خرابستی.دقیقی.گر به پیری دانش بدگوهران افزون شدی
روسیه تر نیستی هر روز ابلیس لعین.منوچهری.اگر نیستی بندشان داد و دین
ربودی همه این از آن آن ازین.نظامی.
نیستی. ( اِخ ) از شاعران قرن دهم تبریز است. او راست:
چون شمع از آتش دل سوزی گرفته در من
صد چاک در گریبان اشک آمده به دامن.
رجوع به تحفه سامی ص 144 شود.
(حامص. ) ۱ - ناپدیدی، فنا. ۲ - فقر.
۱. عدم.
۲. نابودی.
۳. (اسم، حاصل مصدر ) (تصوف ) فنا.
۱ - عدم فنا: مقابل هستی: (( ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی وانگه برو که رستی از نیستی و هستی. ) ) ( حافظ. ۲ ) ۳٠۲ - بی چیزی فقر: (( نیستی راست صابری شاکر در خدا داده حاتمی دگرست. ) )
از شاعران قرن دهم و از مردم ری است
ناپدیدی، فنا.
فقر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کف ز بی مغزی سراسر می رود بر روی بحر مرد زندان نیستی گوهر نمی باید شدن
💡 کسی که گرم رو راه نیستی گردید گداخت شمع صفت بال سعیش و پر سوخت
💡 زاهد از طامات اگر بدکفت او را باک نیست نیستی خفاش اگر عیسیبن مریم نیستی
💡 دیگران جان میکنند از حسرت مال و منال من به ملک نیستی امروز جان می پرورم