منعدم. [ م ُ ع َ دِ ] ( ع ص ) نیست شونده. ( غیاث ) ( آنندراج ). نیست و نابود شونده و نیست و نابود و پایمال و زیر و زبر و ناپدید و معدوم و برطرف گشته و ویران و خراب شده و تباه گشته و ضایع و نایاب. ( ناظم الاطباء ).
- منعدم شدن؛ نابود شدن. نیست شدن. معدوم شدن: نفس... جوهری است قایم به ذات خویش نه جسم و نه جسمانی پس فنا بر او نبود و به انحلال ترکیب بدن، منعدم نشود. ( اخلاق ناصری ).
- منعدم کردن؛ محو کردن و خراب کردن و نابود کردن و معدوم ساختن و برطرف کردن وویران ساختن. ( ناظم الاطباء ).
- منعدم گردیدن؛ منعدم شدن: نفس جوهر باقی است که به انحلال بدن فانی و منعدم نگردد. ( اخلاق ناصری ).
گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم.سعدی.رجوع به ترکیب قبل شود.
(مُ عَ دِ ) [ ع. ] (اِفا. ) نیست شونده، نابود گردنده.
۱. نابود شونده.
۲. نابود.
( اسم ) نیست شونده نابود گردنده توضیح مولف غیاث آرد: [ در خیابان نوشته که بعضی گویند این لفظ غلط است و صحیح معدوم. ظاهر آنست که انفعال قبول فعل میخواهد و عدم چیزی نیست که شیئی آنرا قبول کند و صاحب مزیل الاغلاط نوشته که انعدام لفظ غلط است چرا که باب انفعال مختص بعلاج و تاثیر است مگر استعمال آن بسیار است. ] در المنجد آمده: [ المنعدم مایساوی صفرا. ]
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 منعدم گرد پیش اصل وجود تا شود از تو صد جهان موجود
💡 ای ممکن الوجود، که چون واجب الوجود هر ممکن از وجود تو موجود و منعدم
💡 در وجود تو شوم من منعدم چون محبم حب یعمی و یصم
💡 شاهد عصمت از تنگ درعی زان گلندام منعدم گردد
💡 ز بس کرد بیداد و نامردمیها تو گفتی که داد از جهان منعدم شد
💡 آتش و خاک و بادشان خوردی همه را خشگ و منعدم کردی