مگو

لغت نامه دهخدا

مگو. [ م َ ] ( ص ) نگفتنی. ( ناظم الاطباء ).
- سِرِّ ( راز ) مگو؛ رازی که باید در پنهان داشتن آن منتهای کوشش را بجای آورد. سری که افشای آن خطرناک است. گاه نیز به طعن و تمسخر به حرف بی اهمیت یا رازی که برملا شده است اطلاق می شود: این سرّ مگو را کسی که نمی داند خواجه حافظ شیرازی است. ( فرهنگ لغات عامیانه جمال زاده ).

فرهنگ معین

(مَ ) (ص. ) ناگفتنی، سِرُ.

فرهنگ فارسی

۱ - ( فعل ) دوم شخص مفرد نهی از گفتن نگو. ۲ - ( صفت ) نا گفتنی: [ مثل آنکه راز مگویی را فاش میسازد با اشاره دست گفت... ] ( شام. ۹ - ۳۲۸ )

ویکی واژه

ناگفتنی، سِرُ.

جمله سازی با مگو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر این دانش نباشد بال و پر نیست مگو سالک که بیدانش بشر نیست

💡 دانه خال توام بر روی گندمگون بس است گو مرا از خرمن هستی جوی حاصل مباش

💡 لب تو شکّر شیرین جفا مگو بر من که تلخ گفتن ار آن لب جواب خوش نبود

💡 با من سخن از درس و کتب خانه مگوئید اکنون که وطن بر در میخانه گزیدم

💡 گفتم سر زلفت دلم از دست ببرد در تاب شد و گفت پراکنده مگوی

💡 با دل گفتم که ای دل اسرار مگوی وین حال بر آن یار دل آزار مگوی

افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
دین یهودیت یعنی چه؟
دین یهودیت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز