ممسک

ممسک

«مُمسِک» واژه‌ای عربی‌تبار است که در زبان فارسی به معنای فردی بسیار خسیس، سخت‌گیر در خرج کردن و بیش از حد نگه‌دارنده مال و دارایی خود به کار می‌رود. این واژه برای توصیف کسی استفاده می‌شود که حتی در موقعیت‌های ضروری نیز از خرج کردن پرهیز می‌کند و تمایلی به بخشش یا کمک مالی به دیگران ندارد. «ممسک» معمولاً بار معنایی منفی دارد و در متون اخلاقی، ادبی و اجتماعی برای نکوهش صفت بخل و تنگ‌نظری مالی به کار می‌رود. از نظر ریشه زبانی، «ممسک» از فعل «اِمساك» به معنای نگه‌داشتن و بازداشتن گرفته شده و مفهوم نگه‌داشتن افراطی را منتقل می‌کند. در مقایسه با واژه‌هایی مانند «صرفه‌جو» یا «اقتصادی»، «ممسک» معنایی افراطی‌تر دارد و به رفتار ناپسند و غیرمنطقی در خرج مال اشاره می‌کند. این کلمه اغلب در توصیف شخصیت افراد در داستان‌ها و متون انتقادی به کار می‌رود تا نوعی ضعف اخلاقی یا اجتماعی را برجسته کند.

لغت نامه دهخدا

ممسک. [م ُ س ِ ] ( ع ص ) چنگ درزننده. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج )( ناظم الاطباء ). || بازدارنده از خروج. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). آنکه خود را نگاه می دارد از خروج. || آنکه بازمی دارد خویشتن را از گفتن. ( ناظم الاطباء ). خاموش. || گیرنده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). بازگیرنده: مایفتح اﷲ للناس من رحمة فلاممسک لها ( قرآن 2/35 )؛ آنچه اﷲ بگشاید مردمان را از بخشایش، بازگیرنده ای نیست آن را. ( کشف الاسرار میبدی ج 8 ص 157 ). || زُفت و آزمند و بخیل و لئیم و طمعکار و تنگ دست و خسیس و دارای خست و کم خرج. ( ناظم الاطباء ). بخیل. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ) ( مهذب الاسماء ). سیاه کاسه. ژکور:
بسا ممسک که نعمت جمع آورد
که مرد و قحبه اش با دیگری خورد.ناصرخسرو.یکی را داد بخشش تا رساند
یکی را کرد ممسک تا ستاند.نظامی.گر رسدت دم بدم جبرئیل
نیست قضا ممسک وقدرت بخیل.نظامی.بدانست روزی پسر در کمین
که ممسک کجا کرد زر در زمین.سعدی ( بوستان ).نه چون ممسکان دست بر زر گرفت
چو آزادگان بند از او برگرفت.سعدی ( بوستان ).ممسک برای مال، همه سال تنگدست
سعدی به روی خوب همه روز خرم است.سعدی.محک داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست. ( گلستان ). || ( اِ ) در مفردات مراد از آن اسطوخدوس و در مرکبات سوطیرا است. رجوع به اسطوخودوس در همین لغت نامه و سوطیرا در تذکره داود ضریر انطاکی ص 210 شود.
ممسک. [ م ُ س َ] ( ع ص ) اسبی که دست و پای سفید دارد. ( مهذب الاسماء ). از انواع تحجیل ( سپیدی دست و پای اسب ) است و اگر تحجیل در دست و پای یک طرف اسب باشد آن را ممسک گویند. ( از صبح الاعشی ج 2 ص 20 ). و رجوع به مُمسکة شود.
ممسک. [ م ُ م َس ْ س َ ] ( ع ص ) داروی مشک آمیخته. ( آنندراج ): دواء ممسک؛ داروی مشک آمیخته. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). || جامه رنگ کرده به مشک. ( آنندراج ). ثوب ممسک؛ جامه رنگ کرده به مشک. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). || مطیب به مشک. ( از اقرب الموارد ). به مشک آلوده. مشکین. مشک آلود. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ معین

(مُ س ) [ ع. ] (اِفا. ) بخیل، خسیس.

فرهنگ عمید

۱. امساک کننده، بخیل، خسیس.
۲. چنگ درزننده.

فرهنگ فارسی

امساک کننده، بخیل، خسیس
( اسم ) ۱ - امساک کننده بخیل. ۲ - چنگ در زننده.
داروی مشک آمیخته. دواد ممسک داروی مشک آمیخته. یا جامه رنگ کرده بمشک.

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی مُمْسِکَ: بازدارنده - جلوگیر
ریشه کلمه:
مسک (۲۷ بار)

جمله سازی با ممسک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ولی ز ممسکی آنگاه نان خویش خورد کز اضطرار مر او را بود حرام حلال

💡 از آسمان مسیحا شد بر زمین ممسک ای روح قدس بگشا بر او در ابوت

💡 عام است ز بس خوشدلی عهد، عجب نیست ممسک کند از یاد فراموش زیان را

💡 چه ممسکی که ز جود تو قطره‌ای نچکد اگر در آب کسی جامهٔ تو برتابد

💡 زر از نامش چنان بر خویش بالید که مهرش در دل ممسک نگنجید

طی کشیدن یعنی چه؟
طی کشیدن یعنی چه؟
یوج یعنی چه؟
یوج یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز