مسافری

لغت نامه دهخدا

مسافری. [ م ُ ف ِ ] ( حامص ) مسافر بودن. در سفر بودن. مسافرت و حالت سفر. ( ناظم الاطباء ):
لیکن چو آب روی خضر از مسافریست
عزم مسافران به سفر در نکوتر است.خاقانی.- مسافری کردن؛ سفر کردن. به سفر رفتن. راهی شدن به سوئی چون مسافران: اشتری و گرگی و روباهی در راهی موافقت نمودند و از روی مصاحبت مسافری کردند. ( سندبادنامه ص 49 ). || ( ص نسبی ) مربوط به مسافرت. آنچه به امور سفر و لوازم آن بازبسته است.
- بنگاه مسافری؛ مؤسسه حمل مسافر. مقابل بنگاه باربری که مؤسسه حمل کالا است.
مسافری. [ م ُ ف ِ ] ( اِخ ) ده کوچکی است از دهستان شمیل بخش مرکزی شهرستان بندرعباس. واقع در 55هزارگزی شمال خاوری بندرعباس و سر راه مالرو کشکوه به بندرعباس. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).

فرهنگ فارسی

دیه در شهرستان بندرعباس

جمله سازی با مسافری

💡 تولید شرکت خودروهای مسافری آنادول در سال ۱۹۸۶ متوقف گردید، وقتی که تولید خودروی پیکاپ اتوسان ۵۰۰ تا سال ۱۹۹۱ آغاز شد. هم‌اکنون خودروهای مسافری و تجاری فورد در شرکت اتوسان تولید گشته و به کشورهای مختلف صادر می‌شود.

💡 تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی

💡 همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت. بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد. پس به سختی هلاک شد. طایفه‌ای برسیدند و درمها دیدند پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته:

💡 این آبشار از زیباترین آبشارهای استان می‌باشد و سالانه مسافرین زیادی از این جاذبه طبیعی دیدن می‌کنند. همچنین منطقه گردشگری لاشو دارای امکاناتی نظیر پارکینگ و سرویس بهداشتی نیز می‌باشد.

💡 مسافری تو و ناچار بایدت زادی که زاد باید مر مرد را به گاهِ رحیل

نظر کرده یعنی چه؟
نظر کرده یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز