مبتسم

لغت نامه دهخدا

مبتسم. [ م ُ ت َ س ِ ] ( ع ص ) دندان سپیدکننده. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( غیاث ). خندان لب. خنده ناک. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). تبسم کننده و زیر لب خنده کننده. ( ناظم الاطباء ). شکفتگی کننده. ( آنندراج ) ( غیاث ).

فرهنگ معین

(مُ تَ س ) [ ع. ] (اِفا. ) تبسم کننده.

فرهنگ عمید

= متبسم

جمله سازی با مبتسم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 روضه ی امال شد ز ابر سعادت مبتسم دوحه ی اقبال گشت از فیض دولت بارور

💡 جاء الربیع مفتخرا فی جوارنا جاء الحبیب مبتسما وسط دارنا

💡 زو کاخ بدعت منهدم صبح رسالت مبتسم شمشاد قدّ فاستقم خورشید روی و الضّحی

💡 سبزه چو خط دلبر چینی است دلربا غنچه چو لعل شاهد رومی است مبتسم

💡 شب از نور است کاینسان منظلم شد لب روز از فروغش مبتسم شد

💡 گیسوی لَیل مُدْلَهَم تا گشته ستّار الضّیاء رخسار روز مبتسم تاگشته کَشَّافُ البُهَم

قرخ بلاغ یعنی چه؟
قرخ بلاغ یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز