کلمهی «قسطاس» در فارسی واژهای معرب است که از عربی وارد زبان شده و در اصل به معنای ترازو، میزان یا وسیله سنجش دقیق بهکار میرود. این واژه در منابع لغوی بهعنوان ترازوی بزرگ یا ترازوی بسیار راستسنج معرفی شده است. برخی زبانشناسان ریشه آن را عربی و برگرفته از «قسط» بهمعنای عدالت میدانند، و گروهی دیگر آن را واژهای رومی یا یونانی میشمارند که به عربی راه یافته است. در قرآن نیز عبارت «القسطاس المستقیم» آمده است که معنای «ترازوی درست و عادلانه» را القا میکند و نشاندهنده دقت، راستسنجی و انصاف در سنجش است. قسطاس در متون ادبی فارسی نیز نمادی از عدل، دادگری و سنجش درست بوده و شاعران از آن برای بیان مفهوم عدالت و اندازهگیری منصفانه بهره بردهاند. این واژه در گذشته بهصورت عمومی برای انواع ترازو (چه کوچک و چه بزرگ) استفاده میشد و در بازارها و داد و ستد نقش مهمی داشت. در کاربرد استعاری، «قسطاس» به معنای معیاری برای سنجش حقیقت، پاکی یا درستی نیز آمده است. امروزه گرچه در زبان روزمره کمتر شنیده میشود، اما در متون دینی، تاریخی و ادبی همچنان جایگاه ویژهای دارد. این واژه تداعیکننده دقت، عدالت و درستی در سنجش ارزشها، وزنها یا رفتارهاست.
قسطاس
لغت نامه دهخدا
قسطاس. [ ق ِ ] ( ع / معرب، اِ ) میزان. ( اقرب الموارد ).کپان و ترازو. ( منتهی الارب ) ( برهان ). || راست تر ترازوها. ( منتهی الارب ). اقوم الموازین. ( اقرب الموارد ). || ترازوی عدل، هر ترازو که باشد. ( منتهی الارب ). میزان العدل ای میزان کان. ( اقرب الموارد ): و زنوا بالقسطاس المستقیم. ( قرآن 35/17 ). برخی گویند این کلمه عربی و مأخوذ از قسطبه معنی عدل است و گروهی آن را رومی معرب دانند. ( ازاقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به قُسطاس شود.
قسطاس. [ق ُ ] ( ع / معرب، اِ ) ترازو. ( برهان ). ترازوی بزرگ. ( مهذب الاسماء ). قِسطاس در همه معانی آن. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). رجوع به قِسطاس شود:
به قسطاسی بسنجم راز موبد
که جوسنگش بود قسطای لوقا.خاقانی.
فرهنگ معین
(قُ یا قِ ) [ ع. ] (اِ. ) ترازو، ترازوی بزرگ.
فرهنگ عمید
ترازو، میزان.
فرهنگ فارسی
میزان، ترازو
( اسم ) ترازو کپان: بقسطاسی بسنجم راز موبد که جو سنگش بود قسطای لوقا. ( خاقانی. عبد. ۲۴ )
جمله سازی با قسطاس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ولیکن ارچه به قسطاس رستگاری من که بلادن را نست سنگ یک مثقال
💡 ز بهر خوشه کردن ساخت چون داس به رخش راندنش بستند قسطاس
💡 تو وزن هر سخنی را به لطف می دانی تو قسط هر هنری را به طبع قسطاسی
💡 شانه زن از پنجه به قسطاس خویش ریش کن از غایت وسواس خویش