فرامش
مترادفها
فراموشی، غفلت
لغت نامه دهخدا
فرامش. [ ف َ م ُ ] ( اِ ) مخفف فراموش که از یاد رفتن و از خاطر محو شدن باشد. ( برهان ). فراموش. فرامشت:
گرچه در داوری زبونکش نیست
از حسابش کسی فرامش نیست.نظامی.ترکیب ها:
- فرامش شدن. فرامشکار. فرامشکاری. فرامش کردن. فرامشی. رجوع به این مدخل ها و نیز رجوع به فرامشت و فراموش شود.
فرهنگ معین
(فَ مُ ) نک فراموش.
فرهنگ عمید
= فراموش
فرهنگ فارسی
۱ - ( اسم ) از یاد رفتن از خاطر محو شدن ۲ - ( صفت ) از یاد رفته از خاطر محو شده: مبادت فراموش گفتار من.
جمله سازی با فرامش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قیمت دشت محبت را فرامش چون کنیم ما که داغ از برگ برگ لالهزارش چیدهایم
💡 فرامش ترا مهتران چون کنند مگر مغز و دل پاک بیرون کنند
💡 که از ابلیس دستان خورد و این نام فرامش کرد و رفت اندر جهنم
💡 همه فسانه عالم مرا فرامش گشت بلی فسانه من عالمی ز بر دارد
💡 مپندار کز تو فرامش کنم چو گویم سخن یا که خامش کنم
💡 صد مایه دانش فلاطونی را خواندیم و بیاد تو فرامش کردیم