لغت نامه دهخدا
عالم گیر. [ ل َ ] ( نف مرکب ) جهانگیر. گیرنده عالم. آنکه یا آنچه جهان رافراگیرد. ( از ناظم الاطباء ). مسخرکننده:
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن.حافظ.
عالم گیر. [ ل َ ] ( نف مرکب ) جهانگیر. گیرنده عالم. آنکه یا آنچه جهان رافراگیرد. ( از ناظم الاطباء ). مسخرکننده:
شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن.حافظ.
آنچه همۀ جهان را فرامی گیرد، جهان گیر.
لقب دو تن از پادشاهان مغول هند: عالم گیر اول. اورنگ زیب محیی الدین بن شاه جهان. یا عالم گیر دوم. عزیزالدین بن جهاندار ابن شاه عالم بهادر شاه ( جل. ۱۱۶۷ ه.ق./ ۱۷۵۴ م.- ۱۱۷۳ ه.ق./ ۱۷۵۹ م. ).
۱ - آن که یا آن چه جهان را فتح کند جهانگیر فاتح: تیغ عالم گیر پادشاه. ۲ - آنچه جهان را فرا گیرد صیت عالم گیر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که دارد حسن عالمگیر دلدار مرا صائب؟ به هر جانب که رو آرم گل از دیدار می چینم
💡 چنان فسانه حسن تو گشت عالمگیر که گشت خواب فراموش، ماه کنعانی
💡 من که عالمگیر می گردم ز طوفان چون تنور در دهانم خاک اگر نان تن آسانی خورم
💡 زندگانی تلخ خواهد کرد بر صید حرم تیغ عالمگیر او دامی که از جوهر کشید
💡 فتنه ی جان جهانی گر نبودی از نخست عشق ما بر یک طرف این حسن عالمگیر چیست
💡 مژدهای کوشش که از توفان عالمگیر شوق خاک ساحل مرده ما هم شناور میشود