طعمه دادن

لغت نامه دهخدا

طعمه دادن. [ طُ م َ /م ِ دَ ] ( مص مرکب ) غذا دادن. قوت دادن:
از آتش طعمه خواهم داد دل را
چو دل خرسند شد گو خاک خور تن.خاقانی.ناگزیر است مرا طعمه موران دادن
گر نه موران به سر کان شدنم نگذارند.خاقانی.آسمان هر دم کشد و آنگه دهد
کشتگان را طعمه اجرام خویش.خاقانی.هجر توام که خون جگر طعمه می دهد
گر تو به خوان وصلش مهمان نمیکنی.خاقانی.

فرهنگ فارسی

غذا دادن. قوت دادن.

جمله سازی با طعمه دادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با لقمه می توان کرد تسخیر تندخویان نبود ز طعمه دادن، به شیر را قلاده

شط العرب یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز