لغت نامه دهخدا
شستنی. [ ش ُ ت َ ] ( ص لیاقت، اِ ) هر چیزی قابل شستن و سزاوار شستن. || آبی که در شستشو بکار می برند. ( ناظم الاطباء ).
شستنی. [ ش ُ ت َ ] ( ص لیاقت، اِ ) هر چیزی قابل شستن و سزاوار شستن. || آبی که در شستشو بکار می برند. ( ناظم الاطباء ).
هر چیزی قابل شستن و سزاوار شستن یا آبی که در شستشو بکار می برند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به بزم شیخ و برهمن نشستنی دارد بساط مردم نادیده دیدنی دارد
💡 سر شستنی دهم همه را زآتش ضمیر گر هم بر آب کار بشویند محضرم
💡 منعم! غبار چهرهٔ محتاج، شستنیاست بر فقر گریه گر نکنی بر غنا بخند
💡 دارد غبار قافلهٔ ناامیدیام از پا نشستنی که ز عالم توان گذشت
💡 غبار ما به جز این پر شکستنیکه ندارد کجا رود به امید نشستنیکه ندارد
💡 چون شمع منع سر به هواتازیات نکرد از پا نشستنیکه به پیش ایستاده است