سرگشتگی

لغت نامه دهخدا

سرگشتگی. [ س َ گ َ ت َ / ت ِ ] ( حامص مرکب ) دهشت. تحیر.حیرت. سرگردانی. دروایی. سرآسیمه بودن:
درآمد به اندیشه سرگشتگی.نظامی.جایی که آفتاب بتابد ز اوج عز
سرگشتگی است مصلحت ذره در هوا.عطار.شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
کشید در خم چوگان خویش چون گویم.حافظ.

فرهنگ معین

( ~. گَ تِ ) (حامص. )۱ - سرگردانی، آشفتگی. ۲ - آوارگی.

فرهنگ عمید

سرگردانی، حیرت.

فرهنگ فارسی

حالت سرگشته. ۱ - سرگردانی حیرت. ۲ - آوارگی.

ویکی واژه

سرگردانی، آشفتگی.
آوارگی.

جمله سازی با سرگشتگی

💡 بر آستان تو کمتر ز نقش پا باشد هر آن سری که به سرگشتگی ز راه تو گردد

💡 مردم از سرگشتگی در وادی عشق و نکرد گردبادی دست از دامان صحرایی بلند

💡 در تو گر سرگشتگی را راه نیست جان تو از جان من آگاه نیست

💡 می نهم چون آسیا در دامن اهل طلب هر چه از سرگشتگی امروز حاصل می کنم

💡 هر دو در سرگشتگی افتاده‌ایم بی سرو بی تن به جان استاده‌ایم

رویداد یعنی چه؟
رویداد یعنی چه؟
تازه نفس یعنی چه؟
تازه نفس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز