سروسامان

لغت نامه دهخدا

سر و سامان. [ س َ رُ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) اسباب و لوازم: سر و سامان جنگ ایشان را دریافتم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 603 ).
چو بارنامه سامانیان همی نخرند
غلط شده سر و سامان و راه و رفتارم.سوزنی ( دیوان، نسخه خطی مؤلف ص 148 ). || چاره. درمان:
علاج درد بیدرمان ندانست
غم خود را سر و سامان ندانست.نظامی.|| نظم و ترتیب:
گر خراسان پسر عالم سام است منم
که ز عالم سر و سامان به خراسان یابم.خاقانی.گو خلق بدانند که من عاشق و مستم
در کوی خرابات نباشد سر و سامان.سعدی.- بی سروسامان؛ مضطرب. پریشان. نگران. آشفته:
گر تو زین دست مرا بی سروسامان داری
من به آه سحرت زلف مشوش دارم.حافظ. || حقیقت. کنه:
هرچند سخن گوید طوطی نشناسد
آن را که همی گوید هرگز سر و سامان.ناصرخسرو.|| آغاز و انجام.

فرهنگ معین

(سَ رُ ) (اِمر. ) ۱ - آراستگی، نظم و ترتیب. ۲ - اسباب و لوازم زندگی.

فرهنگ فارسی

۱ - نظم و ترتیب آراستگی. ۲ - اسباب و لوازم زندگی.

جمله سازی با سروسامان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر من سر و سامان زمانه نشناسم رای تو شناسد سروسامان زمانه

💡 تا چند خبر پرسی از بی‌سروسامان‌ها دیوانه کجا باشد در کوه و بیابان‌ها

💡 یارب، چه بود امشب و مهمان من که بود؟ تسکین جان بی سروسامان من که بود؟

💡 گرچه از جنگست عالم بی‌سروسامان صغیر هست‌ امید اینکه یزدانش دهد سامان صلح

💡 در غمکده دهر، غم افتاده فراوان لیکن چو غم بی سروسامانی من کو؟

💡 غم بیهوده مرا از سروسامان انداخت گر بدانم که غم کیست که دارم، غم نیست

بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز