سرفرازی

لغت نامه دهخدا

سرفرازی. [ س َ ف َ ] ( حامص مرکب ) فخر. افتخار. مفاخرت. مباهات:
پس ازچه رسد سرفرازی مرا
چو کوشش ترا گوی بازی مرا.اسدی.فخر ملکان شیرزاد شاهی
کو را رسد از فخر سرفرازی.مسعودسعد.و آنکه او پارسی است روزی دان
سرفرازی و نیک روزی دان.سنایی.نسازد عاشقی با سرفرازی
که بازی برنتابد عشق بازی.نظامی.من آرم در پلنگان سرفرازی
غزالان از من آموزند بازی.نظامی.توخود دانی که وقت سرفرازی
زناشویی به است از عشقبازی.نظامی.زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
که سرفرازی عالم در این کله دانست.حافظ. || بلندمرتبه بودن. رفعت:
سپهر برین را همه سرفرازی
شد از همت قدر دهقان نمازی.سوزنی.

فرهنگ عمید

= سرافرازی

فرهنگ فارسی

گردنفرازی افتخار سربلندی.

جمله سازی با سرفرازی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کبر و ریا نمیکنم بر در کبریای او عزت و سرفرازیم مسکنت است و خوارئی

💡 چو باد ار طلب میکنی سرفرازی منه دل برین خاک و بگذر، که رستی

💡 سرفرازی ز قدت رتبه دیگر دارد سرو و شمشاد گر از پای نشینند رواست

💡 تو رادر جهان سرفرازی دهم ز زر و گهر بی‌نیازی دهم

💡 چو هدهد کنون می‌کنم سرفرازی به خاک کف پای بلقیس ثانی

💡 گویند کیست در شهر، غارتگر شکیبت سروی ست سرفرازی، شوخی ست خوش ادایی

روش یعنی چه؟
روش یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
رفیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز