لغت نامه دهخدا
روی هم. [ ی ِ هََ ] ( ق مرکب ) جمعاً. مجموعاً. ( فرهنگ فارسی معین ). مجموع. ( یادداشت مؤلف ) ( لغات فرهنگستان ). || چیزی بالای چیز دیگری. ( فرهنگ فارسی معین ).
- روی هم رفتن؛ متراکم شدن. ( یادداشت مؤلف ).
روی هم. [ ی ِ هََ ] ( ق مرکب ) جمعاً. مجموعاً. ( فرهنگ فارسی معین ). مجموع. ( یادداشت مؤلف ) ( لغات فرهنگستان ). || چیزی بالای چیز دیگری. ( فرهنگ فارسی معین ).
- روی هم رفتن؛ متراکم شدن. ( یادداشت مؤلف ).
(یِ هَ ) (ق مر. ) جمعاً، مجموعاً.
جمعاً، کلاً.
۱ - جمعا مجموعا. ۲ - چیزی بالای چیز دیگر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن سرو راستی مگر از بوستان ماست و این روی همچو گل مگر از گلستان ماست
💡 پی نظاره چو باران بر روی هم ریزند چو خط بدور مه عارض تو هاله شود
💡 روز ازل که جانم مست تو شد چه دانست کز روی همچو روزت سر بر زند شب عشق
💡 وامی ست جان خسرو از آن روی همچو مه گر ممکن است بر رخ گلفام او بگوی
💡 روی تو آب روی همه نیکوان ببرد وین آب چشم من همه زان آب روی توست