«رهگذار» واژهای فارسی است که به کسی گفته میشود که از جایی عبور میکند و در آنجا اقامت دائمی ندارد. این واژه از ترکیب «ره» به معنی راه یا مسیر و «گذار» به معنای عبور کننده شکل گرفته است. بنابراین، رهگذار کسی است که به طور موقت در مکانی حاضر میشود و هدفش تنها عبور و رسیدن به مقصد است، نه توقف یا سکونت طولانی.
در کاربرد ادبی و شاعرانه، «رهگذار» اغلب به زندگی کوتاه و گذرنده انسانها تشبیه میشود. شاعران و نویسندگان فارسی از این واژه برای بیان گذر زمان، بیثباتی دنیا و ناپایداری امور استفاده کردهاند. برای مثال، فردی که تنها از جهان مادی عبور میکند و توجهی به تعلقات دنیوی ندارد، گاهی با اصطلاح «رهگذار این جهان» توصیف میشود. این کاربرد معنای فلسفی و تفکری نیز به واژه میدهد.
در زندگی روزمره، این واژه میتواند اشارهای به مسافران، عابران یا افرادی که به طور موقت در مکانی هستند باشد. این افراد معمولاً در محل اقامتشان وابستگی ایجاد نمیکنند و هدفشان تنها رسیدن به مقصد یا انجام کاری مشخص است. از این رو، این کلمه هم معنای واقعی و هم معنای استعاری دارد و بیانگر گذر موقت و غیردائمی است.
رهگذار. [ رَ گ ُ ] ( اِ مرکب ) راه. ( ناظم الاطباء ). رهگذر. ( فرهنگ فارسی معین ).
- رهگذار دادن؛ راه دادن. گذر کسی را به جایی قرار دادن:
این عدوی عمر بود رهبر من
سوی خرد دادرهگذار مرا.ناصرخسرو. || راه تنگ. ( ناظم الاطباء ). ممر. معبر. گذرگاه. رهگذر. ( یادداشت مؤلف ):
بره کشتی و خورد و رفت این سوار
چه آید ترا زو در این رهگذار.فردوسی.همه هرچه بد لشکر ترک خوار
بکشت و بیفکند بر رهگذار.فردوسی.که گر پر بر آرد یل اسفندیار
نیارد گذشتن بر آن رهگذار.فردوسی.مشو در ره تنگ هرگز سوار
ز دزدان بپرهیز در رهگذار.فردوسی.سخن شریفتر و بهتر است سوی حکیم
ز هرچه هست در این رهگذار بی معنی.ناصرخسرو.گر آگاهی که اندر رهگذاری
چه افتادی کنون در کار و باری.ناصرخسرو.چون بر گریز دولت تو شد روان ملک
راست چون بهار همه رهگذار ملک.مسعودسعد. || مجری. مسیل.
- رهگذار آب؛ مجرای آن: مسیل؛ رهگذار سیل. ( یادداشت مؤلف ):
ای پای بست عمر تو بر رهگذار سیل
چندین امل چه پیش نهی مرگ از قفا.سعدی. || محل به هم برخوردن دو راه و یا بیشتر. ( ناظم الاطباء ). || ( نف مرکب ) عابر. که از ره بگذرد. که از راه عبور کند.( یادداشت مؤلف ). سیاح. ( ناظم الاطباء ):
چو می دانی کز اینجا رهگذاری
ره آوردت ببین تا خود چه داری.ناصرخسرو.چو زر و سیم و سرب و آهن است و مس مردم
ز ترک و هندی و شهری و رهگذار و رهی.ناصرخسرو.روزی ز روزها به سر کوی او گذر
کردم برسم و سیرت مردان رهگذار.سوزنی.برو بر ره بپرس از رهگذاران
که آن همراه جان افزا کجا شد.مولوی.بس که می افتاد از پری شمار
تنگ می شد معبره بر رهگذار.مولوی.ره است اینجا و مردم رهگذارند
مبادا بر سرت پایی گذارند.پروین اعتصامی. || سایر. متحرک. در حرکت. روان:
پای آن به ْ که رهگذار شود.
روی آن به ْ که پایدار شود.نظامی.|| پاسبان و نگهبان. گزمه شب و شبگرد. ( از ناظم الاطباء ). رجوع به رهگذر و راهگذار در همه معانی شود.
(رَ گُ ) (ص فا. ) ۱ - عابر. ۲ - مسافر. ۳ - پاسبان.
۱. کسی که از راهی عبور کند، عابر.
۲. مسافر.
عابر، مسافر، ازراهی گذشتن
( صفت ) ۱ - عابر گذرنده. ۲ - مسافر سیاح. ۳ - پاسبان نگهبان.
رهگذر دادن. راه دادن. گذر کسی را بجایی قرار دادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از رهگذار بار چه برخیزد ار دمی دل را گشایشی رسد از بند موی تو
💡 کدام قصر دل افروز و پایهٔ محکم که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست
💡 چون برگ ریز دولت تو شد روان ملک آراست چون بهار همه رهگذار ملک
💡 چه شرح غصّه دوران دهم که بر دل من هزار بار نشسته ز رهگذار جهان
💡 دانی که کیمیای سعادت بود کدام خاکی که گاه گاهی در رهگذار اوست
💡 آخر گشاد تیر علوم تو از علاج بر مرگ سوی شخص فروبست رهگذار