دیوی

لغت نامه دهخدا

دیوی. ( ص نسبی ) منسوب به دیو. شیطانی. عمل دیو:
نبینی طبع را طبعی چو کرد انصاف رخ پنهان
نیابی دیو را دیوی چو کرد اخلاص رخ پیدا.سنایی. || ( حامص ) دیو بودن. همچودیو رفتار کردن. صفت دیو:
ترک دیوی کنی ملک باشی
ز شرف برتر از فلک باشی.سنایی.در کوی عشق دیوی و دیوانگی است عقل
بس عقل کو ز عشق ملامت گزین گریخت.خاقانی.چون شدی در خوی دیوی استوار
میگریزد از تو دیو ای نابکار.مولوی.- دیوی کردن؛ شیطنت نمودن و اعمال شیطانی را پیروی کردن. ( ناظم الاطباء ).
- دیوی نمودن؛ به معنی دیوی کردن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

۱ - دیو بودن. ۲ - همچون دیو رفتار کردن روش دیوان.

دانشنامه عمومی

دیوی (دهانه). دیوی یک دهانه برخوردی در ماه است.
این دهانه ۷ دهانه اقماری دارد.

جمله سازی با دیوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفت دیوی کو ره ما می‌زند، گو بزن چون چست و زیبا می‌زند

💡 وین طرفه که با مهر سلیمان زلفت دیویست که باد را بفرمان دارد

💡 نگه کرد دیوی چو ابر سیاه دو پا بر زمین و سرش تا به ماه

💡 آلن دیویدسون در سال ۲۰۰۳ جایزه اراسموس را دریافت کرد.

💡 در تو هم دیوی است و هم ملکی هم زمینی به قدر و هم فلکی

بنده پروری یعنی چه؟
بنده پروری یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز