دلچسب. [ دِ چ َ ] ( نف مرکب ) چیزی که دل آنرا بخواهد. مرغوب و مطلوب. ( از آنندراج ). محبوب و مقبول و دلپذیر. ( ناظم الاطباء ):
خواب را بر کوهکن تصویر شیرین تلخ کرد
کار چون دلچسب شد خود کارفرما می شود.تأثیر ( از آنندراج ).داغ از دانه خالت چه بلا دلچسب است
آه از جلوه قدت چه قدر موزون است.ظهوری ( از آنندراج ).شَقر؛ کار دلچسب و مقصود. ( منتهی الارب ).
دلپذیر، دل پسند، دل نشین، چیزی که انسان آن را بخواهد و بپسندد.
( صفت ) چیزی که دل آنرا بخواهد دلپذیر دلپسند.
💡 نکته دلچسب ما با خامشی هم چاشنی است خامه را بی شق کند شیرینی مضمون ما
💡 من از دلچسبی آن خال عنبر فام دانستم که خواهد حلقه بیرون در کردن سویدا را
💡 دلچسبی ما عذر گران خیزی ما خواست چون گرد یتیمی به گهر بار نگشتیم
💡 عذر خواهیهای لطفش از دلم بیرون نبرد این چه دلچسبی است با شیرینی دشنام اوست
💡 رهنمای خنده چون ساغر مرا دلچسب نیست همچو مینا، رهنمای گریه می خواهد دلم
💡 آنقدرها لب شیرین سخنش دلچسب است که رسد پیشتر ازگوش به دل گفتارش