داغدیده

لغت نامه دهخدا

داغ دیده. [ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) چیزی که باو داغ رسیده باشد مانند متاع آب دیده. ( آنندراج ). لکه دار. داغدار. تباهی دیده و زیان رسیده باشد. ( ناظم الاطباء ). || داغ خورده. بداغ. || فرزندمرده. مصاب بمرگ عزیزی یا فرزندی یا خویش نزدیک. بمصیبت مرگ فرزند و کسان نزدیک گرفتار آمده.
- مادری داغ دیده؛ فرزندمرده.
- دلی داغ دیده؛ دردمند.
|| مصیبت رسیده. دردمند:
ما را مبر بباغ که از سیر لاله زار
یک داغ صدهزار شود داغ دیده را.صائب.در چشم داغ دیده صائب درین بهار
هر لاله ای بکاسه پرخون برابرست.صائب.رخسار تست لاله بی داغ این چمن
این لاله های باغ همه داغ دیده اند.صائب.

فرهنگ معین

(دِ ) (ص مف. ) مصیبت زده.

فرهنگ عمید

کسی که از مرگ فرزند یا یکی از خویشان نزدیک خود دل سوخته و اندوهگین باشد، داغدار، دارای داغ: ما را مبر به باغ که از سیر لاله زار / یک داغ صد هزار شود داغدیده را (صائب: ۸۰ ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) کسی که بسبب فوت خویشاوندی نزدیک غصه دار شده.

جمله سازی با داغدیده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جز من داغدیده را درد نبوده بیدوا بار کشیدۀ جفا پرده دریدۀ هوا

💡 هر داغدیده دیدهٔ او هرچه کار کرد بر کشته‌های پارهٔ بی‌سر نظر فتاد

💡 هر داغدیده بیوه زنی دختری یتیم از باژگونه کوکب و از طالع تباه

💡 خواهر داغدیده را یک نظر ای جمال حق گر نظری کنی کند کِشتۀ صبر من ورق

💡 بیان آن چو عروس دو هفته خواند درست حدیث آن چو زند داغدیده کرد از بر

💡 ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارد دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد

گس یعنی چه؟
گس یعنی چه؟
شکوه کردن یعنی چه؟
شکوه کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز