خودپرست

لغت نامه دهخدا

خودپرست. [ خوَدْ / خُدْ پ َ رَ ] ( نف مرکب ) متکبر. ( برهان قاطع ). دارای عُجب. کسی که فریفته شخص خود باشد. ( ناظم الاطباء ):
تا خودپرست بودم کارم نداشت سامان
چون بی خودی است کارم سامان چرا ندارم ؟خاقانی.تو ستوری هم که نفْست غالب است
حکم غالب را بود ای خودپرست.مولوی.جوانی تندخوی ترشروی تهی دست خودپرست. ( گلستان سعدی ).
چرا حق نمی بینی ای خودپرست ؟سعدی ( بوستان ).پی ِ چون خودی خودپرستان روند
بکوی خطرناک مستان روند.سعدی.مرا توبه فرمایی ای خودپرست
ترا توبه زین گفتن اولی تر است.سعدی.

فرهنگ معین

( ~. پَ رَ ) (ص فا. ) متکبر، خود - خواه.

فرهنگ عمید

کسی که خود را بسیار دوست دارد و همه چیز را برای خود می خواهد، متکبر، خودخواه.

ویکی واژه

متکبر، خود - خواه.

جمله سازی با خودپرست

💡 این‌ها همه ساز خودپرستی بوده است شرمی شرمی ز خودپرستی تا کی

💡 آینه روزی که بگیری به دست خود شکن آن روز مشو خودپرست

💡 کو عشق که عُجب خودپرستی ببرد؟ کو نیستی‌ای که ذوق هستی ببرد؟

💡 زدی سنگ بر شیشه ای خودپرست ز سنگ تو بنگر چه دل‌ها شکست

💡 رهروان زین باده مستی‌ها کنند خودپرستان، حق‌پرستی‌ها کنند

💡 و یا بر فرق عکس خویش در آب ز راه خودپرستی سایه‌بان شد

چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
ارور یعنی چه؟
ارور یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز