حشیشی

مترادف‌ها

معتاد، مخدّر مصرف‌کننده

لغت نامه دهخدا

حشیشی. [ ح َ ] ( ص نسبی ) منسوب به حشیش. حشیش کش. || منسوب به حشیش نام بطن های چندی از عرب است. ( سمعانی ).

فرهنگ معین

( ~. ) [ ع - فا. ] (ص. ) معتاد به حشیش.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه مبتلا باستعمال حشیش است. جمع: حشیشیون.

ویکی واژه

معتاد به حشیش.

جمله سازی با حشیشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در حشایش چون حشیشی او بپاست مرغ پندارد که او شاخ گیاست

💡 چه حشیشی که آب و گل ببرد چه گیاهی که گاو و خر بچرد

💡 ابر اگر از فتحباب دستت آبستن شود قطرهٔ باران کند از هر حشیشی عرعری

💡 آن قدر او را بود علاقه به ایران هیچ حشیشی به خانقاه ندارد

💡 درّاعه حشیشی و پیراهن قصب بدریده پیش روی پیش روی تو عمداً گل

💡 خموش باش که این کودنان پست سخن حشیشی‌اند و همین لحظه ژاژخات کنند

💡 مأموران انتظامی در جریان بازرسی‌های دوره‌ای، با برخورد با تعدادی فرد حشیشی که در گوشه‌ای از پارک تجمع کرده بودند، موفق به کشف مواد مخدر شدند.

💡 پزشکان تاکید می‌کنند که رفتارهای غیرعادی و تغییرات شخصیتی در افراد حشیشی می‌تواند ناشی از اثرات طولانی‌مدت مصرف مواد روان‌گردان بر سیستم عصبی باشد.

💡 در برخی داستان‌های رئالیسم اجتماعی، شخصیت‌های حشیشی به عنوان نمادی از سقوط اخلاقی و آسیب‌های ناشی از فقر و بیکاری در جامعه به تصویر کشیده می‌شوند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران