جهاندن. [ ج َ دَ ] ( مص ) جهانیدن. مصدر متعدی از جهیدن، جستن. بجستن واداشتن. پرش دادن. به جست و خیز وادار کردن. ( فرهنگ فارسی معین ). سکیزاندن:
فرس بیرون جهاند از کل کونین
علم زد بر سریرقاب قوسین.نظامی.اسب در میدان رسوایی جهانم مردوار
بیش از این در خانه نتوان گوی و چوگان باختن.سعدی. || رویاندن. رویانیدن: و چون خشک شود[ درخت لیمو ] دیگرباره از بن بجهاند و باز به دو سه ساله بار آید. ( فلاحت نامه ). || جهاندن اسب؛ مجازاً، اشتلم کردن. دعوی باطل داشتن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ):
همی برجهاند یلان سینه اسب
که تا من ز بهرام پور گشسب.
به نو در جهان شهریاری کنم
تن خویش رایادگاری کنم.فردوسی.
(جَ دَ ) (مص م. ) خیزاندن، تازاندن.
به جست وخیز، پرش، یا حرکت وادار کردن.
پرش دادن، پراندن، جست وخیزوادارکردن
( مصدر ) جهاند خواهد جهاند بجهان جهاننده جهانده بجستن واداشتن پرش دادن به جست و خیز وادار کردن.
خیزاندن، تازاندن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دلیران به یک ره جهاندند بور رساندند بر چرخ گردنده شور
💡 کو آن پی نزول به خلوت سرای قدس رخش از مضیق عرصه امکان جهاندنش
💡 عنان را فکندند بر یال بور جهاندند بر سوی میدان ستور
💡 داری اگر براق تجرد به زیر ران بر پشته سپهر جهاندن کمال نیست
💡 گرد سر تو گردم و آن رخش راندنت واندست و تازیانه و مرکب جهاندنت
💡 تاخت برون لشکری از هر طرف پیش جهاندند و کشیدند صف