اشهی

لغت نامه دهخدا

اشهی. [ اَ ها ] ( ع ن تف ) آرزودارنده تر. مرغوبتر. ( آنندراج ). آرزوآورده تر. ( از منتخب ) ( غیاث ). آرزوکننده تر. دوست داشته تر. آرزومندتر. خواهنده تر. ( ناظم الاطباء ). شهی تر. مطلوبتر. خوشمزه تر. لذیذتر. بامزه تر. خوشتر. آرزوانگیزتر. آرزوآورنده تر: و من سجعات الاساس، اللحم المبرز اشهی و النفس الیه اشره. اشهی من الخمر. النفعه ادسمه و اشهاه اَمرؤه. ( شریشی، شرح مقامات حریری ).
آن تلخوش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبلةالعذارا.حافظ. || آزورتر.
- امثال:
اشهی من کلبة بنی اقصی.
اشهی من کلبة حومل.

فرهنگ معین

(اَ ها ) [ ع. ] (ص تف. ) دلخواه تر مرغوبتر.

فرهنگ عمید

خوش مزه تر، لذت بخش تر.

فرهنگ فارسی

مرغوبتر، خوشتر، دلخواه تر، آرزوانگیزتر
( صفت ) دلخواه تر خوشتر مرغوبتر.

ویکی واژه

دلخواه تر مرغوب

جمله سازی با اشهی

💡 ایاشهی‌که در اسباب دین و دانش و داد شدست رای تو میزان عقل را شاهین

💡 باشهی تشریف مانا شکر آبی داشت غم کز صفاهان هرچه آن نزدیک گشت این دور شد

💡 تا سکه اشهی زند از بهر شفاعت این مرحله را کرد ز دادار تمنا

💡 شیخ الاسلام گفت: کی بوالحسن خبازی معلم فرامن گفت «گفت» که از بوعلی دقاق شنیدم کی می‌گفت: رایتک فاشهیک بعت نفسی واشتریتک