تراشنده

مترادف‌ها

ابزار تراش

لغت نامه دهخدا

تراشنده. [ ت َ ش َ دَ / دِ ] ( نف ) حلاق. ( ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ). سرتراش. سلمانی:
مگر کآن غلام از جهان درگذشت
بدیگر تراشنده محتاج گشت.نظامی.تراشنده استادی آمد فراز
بپوشیدگی موی او کرد باز.نظامی.تراشنده کاین داستان را شنید
به از راست گفتن جوابی ندید.نظامی. || تراش دهنده، چون تیشه سنگتراشان، یا درودگران و جز آنها:
هم طبع او چو تیشه تراشنده
هم خوی او برنده چو منشارش.خاقانی.

فرهنگ عمید

کسی که چیزی می تراشد.

فرهنگ فارسی

( اسم ) کسی که چیزی را میتراشد

جمله سازی با تراشنده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چو بنشست خلوت فرستاد کس تراشنده را سوی خود خواند و بس

💡 مگر کان غلام از جهان درگذشت به دیگر تراشنده محتاج گشت

💡 تراشنده کاین داستان را شنید به از راست گفتن جوابی ندید

💡 گر فقیرند همه شیردل و زربخش اند این فقیران تراشنده همه خرادند

💡 تراشنده گفتش که خیزای فقیر برین تخته یک ساعت آرام گیر

💡 از کلک بنان، لوح خراشنده ماهم وز تیغ زبان خامه تراشنده تیرم

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران