آب حسرت

لغت نامه دهخدا

( آب حسرت ) آب حسرت. [ ب ِ ح َ رَ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) اشک:
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران.سعدی.هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند.حافظ.

فرهنگ معین

( آب حسرت ) (بِ حَ رَ ) [ فا - ع. ] (اِمر. ) اشک، سرشک.

فرهنگ فارسی

( آب حسرت ) ( اسم ) اشک سرشک.
اشک

ویکی واژه

اشک، سرشک.

جمله سازی با آب حسرت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 عدوت را رخ زرد و دل شکافته باد ز آب حسرت و نار بلا چو آبی و نار

💡 من چه گویم چو تو آگاهی ز حال ممکنات خسروا تا کی ز چشم آب حسرت سر کند

💡 خیال روی او تا در کدامین سینه می گردد که آب حسرتی در دیده آیینه می گردد

💡 کلیم از حرف تیغ او جراحت آب بردارد زبس هر زخم ها را آب حسرت در دهان آید

💡 به آب و تاب در نظم من چو بیند غیر گهر شود چو صدف آب حسرتش به دهن

💡 مردم دیده ی من حلقه ی موی تو چو دید آب حسرت شد و در حلقه ی چشمم گردید

فنرباغچه یعنی چه؟
فنرباغچه یعنی چه؟
مقارحه یعنی چه؟
مقارحه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز