بجان

لغت نامه دهخدا

بجان. [ ب ِ ] ( ق مرکب ) از جان. از ته دل. از صمیم دل. از دل و جان.
- بجان زدن؛ تا پای جان زدن. سخت دفاع کردن و کوشیدن.
- بجان سوختن؛ از ته دل سوختن. سخت سوختن:
مگر باور نمیداری ز حق آن
که می سوزی بجان از بهر یک نان.پوریای ولی. || از روی میل و رغبت. ( ناظم الاطباء ). || بجان ِ در مقام مضاف به کلمه دیگر، معنی قسم بجان ِ و سوگند بجان ِ میدهد:
بجان تو ای خسرو کامران
کجا بردم این خود بدل در گمان.فردوسی.بجان زریر آن نبرده سوار
بجان گرانمایه اسفندیار.فردوسی.و رجوع به جان شود.
بجان. [ ب َج ْ جا ] ( اِخ ) محلی بین فارس و اصفهان و تلفظ جیم در زبان فارسیان بین جیم وشین بوده است. ( از معجم البلدان ). موضعی است میان فارس و اصفهان و عجم بشان میگویند. ( مرآت البلدان ).

فرهنگ فارسی

محلی بین فارس و اصفهان و تلفظ جیم در زبان فارسیان بین جیم و شین بوده است.

جمله سازی با بجان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر آنچه حضرت پیر مغان بفرماید بجان و دیده پذیرا شویم و گوش کنیم

💡 در دل نبود فکر نبردم، که ناگهان آمد بجانم از ستم آسمان شکست

💡 چون بجان در رفت جان دیگر شود جان چو دیگر شد جهان دیگر شود

💡 بجان دوست که هرچند مهر ورزیدم جفا زخاطر این چرخ کج نهاد نرفت

💡 بیا بیا که هنوزم نفس در آمدنست برس بچاره که تن جان بجان جان بدهم