لغت نامه دهخدا
بازگوی. ( اِمص مرکب ) رجوع به بازگو شود.
بازگوی. ( اِمص مرکب ) رجوع به بازگو شود.
بازگوی، روستایی است از توابع بخش مرکزی شهرستان خواف استان خراسان رضوی ایران. این روستای ییلاقی در کنار رشته کوه های ژونباتور بنا شده، کار اصلی مردم روستا دامداری است
این روستا در دهستان نشتیفان قرار داشته و بر اساس سرشماری سال ۱۳۸۵ جمعیت آن ( ۲۴خانوار ) ۱۲۲نفر بوده است.
اصطلاحی در موسیقی و نوعی شیوۀ اجرا در لحن موزون (تصنیف) که در آن بیتی را تکرار می کرده اند. علی بن محمّد معمار، مشهور به بنایی، در کتاب رساله در موسیقی در شرح انواع تصنیف آورده است: «... عمل، لحنی است مقرون به شعر. مشتمل بود بر سرخانه، میانخانه و بازگوی و گاه بود که دو میانخانه و دو بازگوی سازند... و قول آن بود که دو سرخانه و بازگوی داشته باشد بی میانخانه مقرون به شعر عربی».
💡 من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده بازگویی صفت عشق به روزان و شبان
💡 ابوالفیض در سال ۱۷۴۰ در برابر پیشروی لشکری نادرشاه در آسیای میانه، خانات را به نادرشاه تسلیم کرد. برخی بازگوییها از تسلیمِ بیجنگیدن ابوالفیض سخن میرانند و برخی دیگر میگویند که در جنگ شکست خورد.
💡 در جلوی من و در دستانم جهانی از آرامگاهها، سنگهای یادبود، سنگنبشتهها، و تندیسها بود. آیا بیشتر از این نیاز به بازگویی هست؟
💡 ای آن که از غرور به هیچم نمی خری زان پایه بازگوی که پیش از ظهور بود
💡 فیلم مستند مرگ در اورشلیم که به بازگویی همین واقعه و بازماندگان آنان میپردازد در سال ۲۰۰۷ از شبکه اچ بی او آمریکا پخش گردید.
💡 چشم آن دارمکه با فرمانروای اصفهان بازگوییکای ملک خصلت امیر موتمن