باز نمودن

واژهٔ بازنمودن در زبان فارسی، به‌صورت مصدری مرکب به‌کار می‌رود و در اصل به‌معنای دوباره نمودن یا نشان دادن مجدد است. این واژه در متون کهن فارسی، به‌ویژه در آثار ادبای بزرگ چون بیهقی و سعدی، برای بیان عملی به‌کار می‌رفته که در آن امری از نو آشکار، ارائه یا بازنمایی می‌شود. برای نمونه، سعدی در «بدایع» از این واژه در معنای «دوباره نشان دادن» بهره برده‌ است، چنان‌که می‌گوید: «چرا نمودی و دیگر نمی‌نمایی باز»، که در آن، «بازنمودن» کنایه از دوباره جلوه‌گر شدن یا اظهار چهره‌ای است که پیش‌تر دیده شده‌است.

در منابع لغوی و تاریخی، «بازنمودن» افزون بر معنای ظاهری آن، در معنی «بیان کردن»، «توضیح دادن» یا «شرح کردن» نیز به‌کار رفته ‌است. ناظم‌الاطباء آن را مترادف با بیان و تبیین دانسته‌ است. برای نمونه، در تاریخ بیهقی آمده ‌است: «زن در حال رقعتی نبشت و حال بازنمود»، یعنی وضعیت خود را نوشت و سپس شرح داد. همچنین، بونصر مشکان در همان اثر «آنچه رفته است بتمامی بازنمود»، به معنای آن‌که تمامی رویدادها را با جزئیات بازگو کرد.

در قلمرو دانش و هنر نیز این واژه کاربردی دقیق‌تر دارد. چنان‌که در آثار حکمایی چون ابن‌سینا در دانشنامه علائی، از «بازنمودن سبب ساز و ناساز آوازها و نهاد لحن‌ها» سخن رفته ‌است؛ یعنی شرح و توضیح دادنِ مبانی هماهنگی و ناهماهنگی در موسیقی و بیان دلایل پیدایش نغمه‌ها. بدین‌سان، «بازنمودن» را می‌توان کنشی دانست که در آن، امری پنهان یا پیچیده از نو آشکار و به زبان یا شکل قابل ادراک انسانی بیان می‌شود.

لغت نامه دهخدا

بازنمودن. [ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) دوباره نمودن. ( ناظم الاطباء ). دوباره نشان دادن:
رخی کزو متصور نمیشود آرام
چرا نمودی و دیگر نمی نمائی باز.سعدی ( بدایع ). || بیان کردن. ( ناظم الاطباء ). توضیح کردن. تبیین. شرح دادن: این کار بساختند و نشانها بدادند زن در حال رقعتی نبشت و حال بازنمود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 231 ). بنده [ بونصر مشکان ] آنچه رفته است بتمامی بازنمود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 180 ). چهارم علم موسیقی و بازنمودن سبب ساز و ناساز آوازها و نهاد لحنها. ( دانشنامه علائی ).
هرچه دشنام دهم بر تو همه راست بود
شرح آن بازنمایم به نقیر و قطمیر.سوزنی.اگر نادانی این اشارت را که بازنموده شده است بر هزل کند مانند کوری بود که احولی را سرزنش کند. ( کلیله و دمنه ). ملک، چهارم را پرسید و گفت تو هم اشارتی کن و آنچه فراز می آید بازنمای. ( کلیله و دمنه ). و اندرو بازنماید که پادشاهی خود چیست و پادشاه کیست. ( چهارمقاله ). و مذمت تعجیل درسیاست و محمدت تأخیر و تأنی و تثبت بازنمایم. ( سندبادنامه ص 146 ). تا من بحضرت شاه روم و ضرر تعجیل و منفعت تأجیل سیاست بازنمایم. ( سندبادنامه ص 171 ). مولانا از سبب تشریف حضور سؤال کردند خواجه قصه طلب را بازنمودند. ( انیس الطالبین ص 189 ). || آشکار کردن. عرضه نمودن. ( ناظم الاطباء ). آشکار گفتن. اظهار کردن: بومسلم اندر شد و زمین بوسه داد و خواست که عذر خویش بازنماید اندر دیر آمدن. ( تاریخ سیستان ). اشعث بن بشر را نزدیک حجاج فرستاد تا آنچه رفت از حدیث سیستان و خراسان بازنماید. ( تاریخ سیستان ). این سالاران و امیرک که معتمدان سلطانند هر آینه چون بدرگاه سلطان رسند و حال بازنمایند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 358 ). عمال و صاحبان برید را زهره نبود که حال وی بتمامی بازنمایند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 229 ). حال وی بگفت و آنگاه بازنمود که اختیار ما بر تو می افتد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 395 ). بازنمود که مردمان جیلان از وی و لشکرش بسیار رنج دیدند بسیار لافها زدند و گفتند هر گاه که سلجوقیان را رسد که خراسان بگیرند او را سزاوارتر که ملکزاده است. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 562 ). گفت اول حاجت آن است که احوال آن زنگی بازنمایی تا چه کس است. ( مجمل التواریخ و القصص )احمدبن محمد فیروزان آن را بحضرت وزیر رفع کرد و بازنمود تا مهر کردند، بعد از آنک محمدبن موسی برو رفعکرده بود ( تاریخ قم ص 125 ). || اطلاع دادن.گزارش دادن. خبردادن: طغرل حاجبش را بر وی در نهان مشرف کرده بودند تا انفاس یوسف میشمرد و هر چه رود بازمینماید. ( تاریخ بیهقی ). هر چه کردی و هر چه نمودی بازمینمودی [ سعید صراف ]. ( تاریخ بیهقی ). و اگر مدت مقام دراز شود و بزیادتی حاجت افتد بازنمای. ( کلیله و دمنه ). پیغام شاهزاده بگزارد و التماس که کرده بود بازنمود. ( سندبادنامه ص 273 ). هر چه درخانه از خیر و شر و نفع و ضر حادث شدی جمله اعلام دادی و وقایع و حوادث بازنمودی. ( سندبادنامه ص 86 ). بازنمودند که این موضع را که او فرمود آب هر... نمی توانند برد. ( تاریخ طبرستان ). به کسری ابرویز بازنمودند و بعرض او رسانیدند که صاحب اهواز زیاده بر هفت هزاردرهم کفایت کرده است. ( تاریخ قم ص 148 ).

فرهنگ معین

(نِ دَ ) (مص ل. ) گفتن، شرح دادن.

فرهنگ عمید

۱. وانمود کردن، نشان دادن.
۲. دوباره نشان دادن.
۳. شرح دادن.
۴. بیان کردن.

فرهنگ فارسی

وانمودکردن، نشان دادن، دوباره نشان دادن، شرح دادن، بیان کردن

ویکی واژه

گفتن، شرح دادن.

چسی یعنی چه؟
چسی یعنی چه؟
سن سون یعنی چه؟
سن سون یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز