لغت نامه دهخدا
احولی. [ اَ وَ] ( حامص ) حَوَل. کژچشمی. دوبینی. لوچی:
گر کسی گوید که همتای تو دیدم سیدی
هم ترا دیده بود و آن دیده دارد احولی.زوزنی.
احولی. [ اَ وَ] ( حامص ) حَوَل. کژچشمی. دوبینی. لوچی:
گر کسی گوید که همتای تو دیدم سیدی
هم ترا دیده بود و آن دیده دارد احولی.زوزنی.
لوچی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از تأهل تنگدستان را، حذر کردن خطاست میشود رزق نظر افزون، ز فیض احولی
💡 مر مرا اصل و غذا لاحول بود نور لاحولی که پیش از قول بود
💡 معنی عالم و آدم بجز او نیست ولیک اختلاف صور از احولی دیده ماست
💡 ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیم خوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی
💡 دیوت از ره برد لاحولیت نیست وز مسلمانی بجز قولیت نیست
💡 ایدل آخر بگذر ای غیر خدا احولی باشی چو بینی غیر را