لغت نامه دهخدا
تلطیف. [ ت َ ] ( ع مص ) لطیف گردانیدن چیزی را. ( از اقرب الموارد ). ظریف و لطیف کردن. ( از ناظم الاطباء ). || در علم تجوید و اصطلاح قراء عبارت است از اماله. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به اماله شود.
تلطیف. [ ت َ ] ( ع مص ) لطیف گردانیدن چیزی را. ( از اقرب الموارد ). ظریف و لطیف کردن. ( از ناظم الاطباء ). || در علم تجوید و اصطلاح قراء عبارت است از اماله. ( از کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به اماله شود.
(تَ ) [ ع. ] (مص م. ) ۱ - لطیف کردن. ۲ - زیبا ساختن.
۱. لطیف کردن.
۲. زیبا و دلپسند کردن.
لطیف کردن، زیباودلپسندکردن
لطیف کردن.
زیبا ساختن.
💡 یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف ده آن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی
💡 آبشارها و جویبارهای طبیعی همیشه برای مردم جذابیت خاصی داشتهاند. امروز طراحان توانستهاند با الهام از زیباییهای طبیعی و از جمله آبشارها و جویبارها، در پارکها و باغها گوشههایی از طبیعت را تا حد امکان بیافرینند. ارزش وجودی آنها به جنبههای زیباییشناسی آنها محدود نمیشود، بلکه در تلطیف هوا و مطبوع ساختن فضا موثرند. جویبار را میتوان طوری طراحی کرد که دو عمل آبیاری و حرکت آب همزمان انجام شود.
💡 شیخ عبدالرزاق در شرح منازل السائرین گفت: عشق پاک نیرومند سببی در تلطیف باطن و آمادگی آدمی برای عشق حقیقی است.