لغت نامه دهخدا
سپاه کشی. [ س ِ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) پهلوانی: امیری بود که به مردی و سپاه کشی کس از او بهتر نباشد. ( یادداشت مؤلف ).
سپاه کشی. [ س ِ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) پهلوانی: امیری بود که به مردی و سپاه کشی کس از او بهتر نباشد. ( یادداشت مؤلف ).
( ~. کِ یا کَ ) (حامص. ) حرکت دادن سپاه.
۱ - حرکت دادن سپاه. ۲ - سالاری سپاه فرماندهی قشون.
حرکت دادن سپاه.
💡 ز سغد اندرون تا به جیحون سپاه کشیده رده پیش هیتال شاه
💡 وزآن روی دلخسته لختی سپاه کشیدند سوی سپهبد به راه
💡 از آن روی نوشاد و طنجه سپاه کشیدند بر دشت آوردگاه
💡 شکست لشکر صبر و گریخت شحنه عقل چو در دیار دلم عشق تو سپاه کشید
💡 اگر آید وگرنه من با سپاه کشیدم به پیگار آن کینه خواه
💡 از آنجا که بد پهلوان سپاه کشیدی به قنوج یک ماهه راه