لغت نامه دهخدا
سر بر خط نهادن. [ س َ ب َ خ َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) اطاعت کردن. ( غیاث ) ( آنندراج ):
نبود عاشقی امسال مر مرا درخور
کنون که آمد بر خط نهاد باید سر.فرخی.آهو بدل تو مهر داده
بر خط تو شیر سر نهاده.نظامی.رجوع به سر شود.
سر بر خط نهادن. [ س َ ب َ خ َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) اطاعت کردن. ( غیاث ) ( آنندراج ):
نبود عاشقی امسال مر مرا درخور
کنون که آمد بر خط نهاد باید سر.فرخی.آهو بدل تو مهر داده
بر خط تو شیر سر نهاده.نظامی.رجوع به سر شود.
( ~. بَ. خَ. نَ دَ ) [ فا - ع. ] (مص ل. ) فرمانبردار شدن، مطیع شدن.
اطاعت کردن
فرمانبردار شدن، مطیع شدن.
💡 سران ناکام سر بر خط نهادند دوال از بند گیتی برگشادند