لغت نامه دهخدا
سبزفام. [ س َ ] ( ص مرکب ) سبزرنگ:
این برنگ سبز کرده پایها را سبزفام
وآن بمشک ناب کرده چنگها را مشکبار.منوچهری.
سبزفام. [ س َ ] ( ص مرکب ) سبزرنگ:
این برنگ سبز کرده پایها را سبزفام
وآن بمشک ناب کرده چنگها را مشکبار.منوچهری.
( ~. )(ص مر. ) سبز رنگ، هر چیزی که به رنگ سبز باشد.
هر چیزی که به رنگ سبز باشد، سبزرنگ.
سبز رنگ
سبز رنگ، هر چیزی که به رنگ سبز باشد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چند روی بیخبر آخر بنگر به بام بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام
💡 مشکین شده ست رنگ تو ای خطّ سبزفام از بس در آفتابِ رخ یار گشته ای
💡 همه باغ دام گشته همه سبزفام گشته گل و لاله جام بر کف که هلا بیا چه داری
💡 برگهای نو رسیدهٔ سبزفام شد نشان آنک آن میوهست خام
💡 صحراست ز سبزه، سبزفام ای ساقی کار از گل و مل شود تمام ای ساقی