زوبع
لغت نامه دهخدا
زوبع. [ زَ ب َ ] ( ع ص ) مرد کوتاه بالا. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). قصیر و حقیر. ( اقرب الموارد ). هذا ما فی الصحاح و قال فی القاموس: «الروبع»؛ القصیر الحقیر بالراء مهملة لا غیر و تصحف علی الجوهری فی اللغة... ( منتهی الارب ). رجوع به روبع و منتهی الارب شود.
زوبع. [ زَ ب َ ] ( اِخ ) زوبعة. ( اقرب الموارد ). شیطان. ابلیس. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به زوبعة شود.
فرهنگ معین
(زُ بَ ) [ ع. ] (اِ. ) شیطان، ابلیس.
فرهنگ عمید
۱. حقیر، پست.
۲. کوتاه.
۳. (اسم ) شیطان، ابلیس.
فرهنگ فارسی
شیطان و ابلیس
ویکی واژه
شیطان، ابلیس.
جمله سازی با زوبع
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این چنین دولتی مرا جویان من گریزان چو زوبع از یاسین
💡 اگر چه زوبع و استاد جملهست چه داند حیله ریب المنون را
💡 حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
💡 وز حیلت و مکر زی خردمندان مر زوبعه را دلیل و برهانی
💡 زیرا که چو تو زوبعه نهاز است اندر رمه و ابلیسشان شبان است